پس از جدايي

همسر من پس از جداييمون نمي دونست دوست داره چه كسي يا چه چيزي بشه . تازه موقعي فهميدم حق با من بوده كه شنيدم تُستر شده . تُستر! اين بود همه اون چيزي كه بدون من مي تونست به اش برسه . تازه ، تُستر خوبي هم نبود ، فقط در آن واحد مي توانست دو تا نون رو برشته كنه .يه طرف نونا رو مي سوزوند و يه طرف ديگه شون نرم و خام باقي مي موند. خب ، معلومه كه «اون» بي كفايت بود، نه من.
چهارشنبه، 19 بهمن 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
پس از جدايي

پس از جدايي
پس از جدايي


 

نويسنده: بروس هالند راجرز
ترجمه : ضحي كاظمي




 
همسر من پس از جداييمون نمي دونست دوست داره چه كسي يا چه چيزي بشه . تازه موقعي فهميدم حق با من بوده كه شنيدم تُستر شده . تُستر! اين بود همه اون چيزي كه بدون من مي تونست به اش برسه . تازه ، تُستر خوبي هم نبود ، فقط در آن واحد مي توانست دو تا نون رو برشته كنه .يه طرف نونا رو مي سوزوند و يه طرف ديگه شون نرم و خام باقي مي موند. خب ، معلومه كه «اون» بي كفايت بود، نه من.
درسته ، من هم بيكار بودم اما هيچ وقت به همچنين چيز سطح پاييني تن نمي دادم . حتي حاضر بودم به جاش كار يك آدم رو انجام بدم يا حق بيكاري بگيرم اما يك تستر ، امكان نداشت .
بعد از تستر ، كار ماشين ظرفشويي هتل رو انجام داد ، بعد خشك كن ظرفيت بالا شد تا اينكه از اون هم تنزل پيدا كرد و يكي از اون سبدهاي لباس شد كه چهار تا چرخ و يك كيسه كرباسي دارن. آخر سر اون كار رو هم از دست داد.
چيزي نگذشت كه من هم از تحقير كردنش دست برداشتم ، چون خودم هم با همه تلاشي كه كرده بودم ، هنوز بيكار بودم .
دفعه بعد ، موقعي ديدمش كه داشتم براي مصاحبه كار نظافتچي مي رفتم بيمارستان . ته پاركينگ ، يه جاي مخصوص پارك شده بود و مثل ماه مي درخشيد.
شك نداشتم ، با همه تغييراتي كه كرده بود باز هم خود خودش بود. با گلگيرهاي سفيد رنگ و برق كُرومي كه زير آفتاب چشم رو مي زد.
من همين طور جلوش وايسادم و سعي كردم چيزي بگم تا اينكه يكي از بيمارستان خارج شد و مستقيم به سمتش اومد.
«خيلي قشنگه ، نه ؟»
و در حالي كه دكمه دزدگير را مي زد ادامه داد : «خودم تعميرش كردم ، يه دستي به سرو روش كشيدم كه همچين از مدل اوليه 283 يه كمي بالاتر به نظر بياد . دو كاربراته اش كردم . از ماشين سر در مي آري؟ مي خواي موتورشو ببيني ؟»
دست و دلبازيش منو معذب كرد «نه».
تا اون لحظه متوجه پلاك ماشين نشده بودم، «امي . دي .» ، دكتر بود.
در حالي كه با غرور به سقفش نگاه مي كرد گفت : «اين بهترين كوروت مدل 1960 يه كم مي شه پيدا كرد.»
سنش بيشتر از اينا بود اما لعنتي به اش مي خورد متولد 1960 باشه .
«قبلا مال من بوده.»
«چي؟»
«گفتم قبلا مال من بوده.»
«آره از گذشته اش يه چيزايي مي دونم» و سعي كرد باز هم لبخند بزنه .
«اون مال من بوده ، يه زماني به من تعلق داشته .»
حالت دوستانه از چهره اش رفت «فكر نمي كنم.» در رو باز كرد.
«آره ، چون الان داره مي درخشه نمي توني تصور كني كه زماني مال من بوده .»
«من همچنين چيزي نگفتم.» نشست ودر رو بست . استارت زد و از صداي موتورش معلوم بود كه حالش حسابي روبه راهه.
گاز داد اما نتونست راه بيفته ، چون من سر راه بودم . من به اون خيره شدم ، اون هم به من .
نگاهم رو از صورتش به پرچم هاي تزئيني شطرنجي روي كاپوت چرخوندم . اون پرچم هاي كوچيك با من چه كردند. اين همون بخش وجودش بود كه من هرگز تصورش رو نكرده بودم.
سرشون از پنجره بيرون آورد و داد زد : برو كنار.»
واي... درخشش آفتاب روي سقف كروميش ، برق جلو پنجره اش ... .
دوباره پاشو روي گاز گذاشت ، اين بار با شدت بيشتر و به سمت من حركت كرد . نزديك بود منو زير كنه كه اون ترمز گرفت . معلومه كه هنوز به من علاقه داره اما ديگه براي آشتي كردن خيلي ديره .
دوباره استارت زد و من يكدفعه همه حسرتي رو كه پشت ترحمم به اون مخفي كرده بودم احساس كردم. خيلي دير شده ، براي هر تغييري خيلي دير شده.
از سرراهشون كنار رفتم و گذاشتم دوتايي از اونجا دور بشن . براي مصاحبه ام داخل رفتم و استخدام شدم . الان من يك ... تي هستم.

پي‌نوشت‌ها:
 

* اين داستان با عنوان «Estranged» در شماره 11 سپتامبر 2000 مجله «Strange Horizons» منتشر شده است.
 

منبع: خردنامه ، شماره 72




 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط